˚°◦.♥.◦°˚زندگی باطعم عشق˚°◦.♥.◦°˚˙
♥زندگی با طعم عشق♥
صفحـہ اصلے ✘ آرشـ ـیو مطالـ ـب ✘ ایمـ ـیل ✘ پروفـ ـایل ✘ طـ ـراح قالـ ـب
شستن یک بشقاب است؟!! زندگی می تواند رفتن به یک جای دورافتاده مثل مصلای تهران باشد و اتفاقا" شرکت در یک جلسه ی ( شعر/ شعر خوانی/ شب شعر(عصر شعر) کارگاه/ همه موارد)آنوقت یک نفر مثل زهرا معتمدی شعری برایت می خواند که تو از حفظی و یک دفعه دلت هوس گریه می کند، اما مثل یک مرد جلوی خودت را می گیری دقیقا"این اسمش زندگیست!!{(اما یک اعتراف! من درست در همین لحظات ناب درگیر یک فکر شیطانی بودم وآن هم این بود که میخواستم بعد از جلسه با خانم معتمدی یک گپ دوستانه داشته باشم که میسر نشد واین تصمیم خبیثانه با شکست مواجه شد) و (از همین جا یک عذر خواهی بدهکارم به دوستانی که قرار شد بعد از صرف عصرانه... نه ببخشید ناهار از محضرشان استفاده کنم اما به خاطر وجود بعضی مسائل مجبور به ترک محل شدم.. همه اینها یعنی ببخشید بی خداحافظی رفتم)} از همه این حرف ها ، آدم ها ، خودم ..که بگذرم باز می رسم به همان نقطه همیشگی خدایا!!
نظرات شما عزیزان:
برچسب هـا :
ѕнιк-gнαĻєв |